تبليغاتX
... به سوی
 

 

 

گل آفتابگردان روبه نور مي چرخد و آدمي رو به خدا ما همه آفتابگردانيم.
اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي ديگر آفتابگران نيست.
آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.
اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين كه هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت .
آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد مطمئن است
كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد. آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد. اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه مي گيرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگيش را وقف نور مي كند. در نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد نـــــــــور مي خورد و نور مي زايد.
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و
انسان با خدا بدون آفتاب آفتابگردان مي ميرد بدون خدا انسان.
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب پيوندد ديگر آفتابگرداني
نخواهد ماند و روزي كه توبه خدا برسي. ديگر ((تويي)) نمي ماند و گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم. تو فاصله ها را چگونه پر مي كني؟
آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفت و گوي من و آفتابگردان ناتمام
ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوييدمش بوي خورشيد مي داد. تب داشت و عاشق بود خدا حافظي کردم داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مي اندازد . نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟
آنوقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم .....

عرفان نظر آهاري

 

نوشته شده توسط صمیمه در شنبه 13 مرداد1386 | موضوع:
 

می روم چون سایه ای تنها، نمی دانم کجا

خویش را گم کرده ام، اما نمی دانم کجا

 

با من امشب خلسه یاد کدامین آشناست

روزگاری دیده ام او را، نمی دانم کجا

 

دیدمش درکوچه ساران غبارآلود وهم

او نمی دانم که بود، آنجا نمی دانم کجا

 

آن قدر رفتم که حتی سایه ام از پا نشست

مانده بر جا رده پایم تا نمی دانم کجا

نوشته شده توسط صمیمه در جمعه 24 آذر1385 | موضوع:
 ترس

او

از غرق شدن می ترسید.

برای همین، هیچ وقت شنا نمی کرد،

سوار قایق نمی شد،

حمام نمی کرد،

و به آبگیری پا نمی گذاشت.

شب و روز در خانه می نشست،

در را به روی خود قفل می کرد،

چفت پنجره ها را می انداخت.

و از ترس اینکه موجی سر نرسد،

مثل بید، می لرزید!

عاقبت آنقدر گریست

که اتاق از اشک پر شد

و او را در خود غرق کرد!

 

شل سیلور استاین

ترجمه: رضی هیرمندی

نوشته شده توسط صمیمه در پنجشنبه 18 آبان1385 | موضوع:
 

 

مثل نگاه کولی مغموم خورشید

در کوله بارم کوهی از تلخی و تردید

در خواب سبز پنجره یک گل شکفته است
وهمی که در رویای من ریشه دوانید

دیشب صدای پای خود را می شنیدم
از کوچه باغ خاطرات از شهر امید

آنجا میان هاله رویا کسی بود
مردی که راز خلقت پروانه را دید

آنجا میان پچ پچ گلها شنیدم
رازی کز آن بند دل دیوانه لرزید

دستی غروب از شاخسار تک درختی
خورشید را مثل اناری تازه رس چید

ای آسمان این شاخه ها دست دعا بود
دست دعای کوچه ام از ریشه خشکید

 

نسیم سلطانیان

 

نوشته شده توسط صمیمه در پنجشنبه 18 آبان1385 | موضوع:
 راهی که انتخاب نشد
 

 

The Road Not Taken

By Robert Frost

 

Two roads diverged in a yellow wood,

And sorry I could not travel both

And be one traveler, long I stood

And looked down one as far as I could

To where it bent in the undergrowth;

 

Then took the other, as just as fair,

And having perhaps the better claim,

Because it was grassy and wanted wear;

Though as for that the passing there

Had worn them really about the same,


And both that morning equally lay

In leaves no step had trodden black.

Oh, I kept the first for another day!

Yet knowing how way leads on to way,

I doubted if I should ever come back.


I shall be telling this with a sigh

Somewhere ages and ages hence:

Two roads diverged in a wood, and I--

I took the one less traveled by,

And that has made all the difference.

 

 

در جنگلی زرد دو راه از هم جدا می شدند

وافسوس که هر دو راه را نمی توانستم طی کنم

و تنها یک مسافر باشم

زمان درازی ایستادم و به یکی از راهها تا آنجا که ممکن بود خیره شدم

جایی که آن تاب می خورد و زیر پوشش علفها محو می شد

   *                             *                           *

سپس راه دیگر را گرفتم که بخوبی آن دیگری بود

و شاید هم بهتر

چون پوشیده از علف بود و کمتر پا خورده بود

هرچند که رفت و آمد می توانست هر دو راه را به یک میزان بفرساید

    *                          *                          *

ولی در آن صبحگاه جای پایی هردو جاده را لگد و سیاه نکرده بود

آه، راه اول را برای روز دیگری گذاشتم

گر چه می دانستم که هر راه به راه دیگری ختم می شود

وشک داشتم که هرگز باز نگردم

     *                          *                     *

سالها و سالها پس از این با آه و افسوس خواهم گفت

دوراه در جنگلی زرد از هم جدا می شدند و من

من راهی را انتخاب کردم که کمتر پا خورده بود

وهمان باعث تمام تفاوتها بود

 

رابرت فراست

برگردان از :

ب. صاحب جهرمی

 

 

نوشته شده توسط صمیمه در شنبه 29 مهر1385 | موضوع:
 انتظار

ای محبوب غائب؛

التهاب انتظارت را توان شکر ندارم.

 

التهابی که

امید

به ارمغان دارد

تا

 در این دیرینه سال

سود، قدرت، شرارت

(غربت)

غریب نمانم       

 

صمیمه.ک

نوشته شده توسط صمیمه در پنجشنبه 16 شهریور1385 | موضوع:
 زیباترین سخن

زیباترین روز

هنوز فرا نرسیده است

و زیباترین سخنی که می خواهم با تو گفته باشم

هنوز بر زبانم نیامده است.

ناظم حکمت

نوشته شده توسط صمیمه در یکشنبه 12 شهریور1385 | موضوع:
 سرزمین عشق آزاد و وداع

آه، در سرزمین عشق آزاد و وداع،

درختان فراتر از کوهها قد می کشند و بالا می روند.

رودخانه همیشه جاری و پرماهی است،

و خدایی را که دوستش دارم، مرا دوست دارد.

 

اسبان سفید روشنایی در آسمان می تازند.

و بارقه ای که چشمانت را تمیز می دارد.

مرغ سحر، ساده آوازه خواندن را می آورد.

و خدایی را که دوستش دارم، مرا دوست دارد.

 

آه، در سرزمین عشق آزاد و وداع،

درختان فراتر از کوهها قد می کشند و بالا می روند.

رودخانه همیشه جاری و پرماهی است،

و خدایی را که دوستش دارم، مرا دوست دارد.

 

و خورشید همه جا گسترده می شود

و همه چیز همانطور که باید باشد، هست.

و زمستان در زیرزمین خفته است.

و خدایی را که دوستش دارم، مرا دوست دارد.

کت استیونس (یوسف اسلام)

 

Land o Free love and Goodbye

 

Oh the trees grow higher than the mountains

In the land of free love and goodbye

The river's ever flowing, fishing growing

And the God I love loves me

 

In the sky rides a gleam of white horses

And the glimmer clean in your eye

The bird of dawn is bringing

The simple ness of singing

And the God I love loves me

 

Oh the trees grow higher than the mountains

In the land of free love and goodbye

The river's ever flowing, fishing growing

And the God I love loves me

 

And the sun lies all around

And everything is as it must be

And winter lies underground

And the God I love loves me

 

By Cat stevens (Yusef Islam)

 

 

نوشته شده توسط صمیمه در پنجشنبه 19 مرداد1385 | موضوع:
 حی مطلق

 

به تو می اندیشم

ای حی مطلق

و به دهم مرداد ماه یکهزار و سیصد و پنجاه ونه خورشیدی

 

روزی که از حی خود بر من ارزانی داشتی

و مرا نیز در مسیر

به سوی ...

قرار دادی

 

حی من

می خواهم اقل شکرانه اش را بجای آورم

پس بر قوای من

در طی مسیر به سوی ...

یاری فرما.

 

صمیمه.ک

نوشته شده توسط صمیمه در سه شنبه 10 مرداد1385 | موضوع:
 

تنها معنای زندگی،

معنایی است که انسان،

با شکوفا ساختن نیروهای نهفته در درونش

به زندگی می دهد.

اریک فروم

There is no meaning to life

Except the meaning man gives

To his life by the unfolding of his powers.

Erich Fromm

 

نوشته شده توسط صمیمه در دوشنبه 2 مرداد1385 | موضوع:
 معنای من

به تو اندیشیدم

و مفاهیم را معنای دوباره یافتم،

ای معنای مطلق

 

اینک در دایره ذهنم؛

زمان،

مکان،

حرکت،

زیبایی،

رشد،

همه و همه را تو معنایی.

 

من!

منم شکست

من دیگر من نیستم ...

من اگر با تو باشم منی خواهم داشت که با تو و در تو معنا می یابد

منی که منیتی از خود ندارد

منی فارغ از منیت

 

آه

حال بی منیت

راه

به سوی ...

هموار تر است.

صمیمه.ک

نوشته شده توسط صمیمه در سه شنبه 27 تیر1385 | موضوع:
 شاد زی

 

گاه پیش از آنکه قدر زندگی اطراف خود را بشناسیم،

احساس ترس و تنهایی کرده ایم،

همانگونه که رشد می کنیم، زندگی دگرگونه می شود،

و این حقیقتی است پذیرفتنی،

آموختن بیشتر، رشد بیشتر را به همراه می آورد.

آزردن، ترسیدن، تنها مانده و گریستن،

منزل های راه آموختن اند.

درک احساساتمان زندگی را عرصه نبرد و پیروزی می کند،

گذران دوران سخت از تو همان می سازد که هستی،

یکی از مهمترین گامهایی را که باید برداری، برداشته ای.

آغاز هر روز نو به تو می گوید که شایسته آنی که لبخند بزنی

آغاز هر روز نو تو را به این باور می رساند که می توانی دل دیگری را شاد کنی،

زیرا این تویی که خوبی و زیبایی.

زیبایی تو در درون است و این زیبایی با حضور تو جهان را از خود لبریز می کند،

و دیگران می توانند آن را احساس کنند.

 

شاد زی! زندگی به تمامی در برابر توست.

زندگی از آن توست.

و فرصتی در برابرت که آن کس و آن چیزی باشی،

که می خواهی.

 

Some times we all have to feel alone and frightened before we can appreciate the life that surrounds us.

Life change as we grow, and we must learn to accept this.

The more we learn, the more we grow.

Hurting, being scared, feeling alone, and crying are part of learning.

Process; understanding our feelings makes life challenging and rewarding.

Going through difficult times makes you who you are. 

You have taken one of the most significant steps you will ever have to.

Enter each new day telling yourself that you deserve to smile.

Enter each new day believing that you can make some one else smile inside, because you are beautiful person.

Your kind of beauty is inside you, and it fills the world with your presence.

People can feel that be happy; your whole life is ahead of you.

It is your life, your chance.

To be who and what you want be.

 

 

نوشته شده توسط صمیمه در سه شنبه 20 تیر1385 | موضوع:
 دوستی

 

دوست شما همان دعای شماست که مستجاب شده است.

مزرعه شماست که در آن با عشق دانه می کارید و با شکر درو می کنید.

سفره طعام و شعله آتشدان شماست.

زیرا با گرسنگی نزد او می آیید و در کنارش آرامش می جویید.

 

وقتی دوست شما از ضمیر خویش سخن می گوید، شما را نه هراس آن باشد که گویید،

"چنین نیست" و نه دریغ باشد که گویید، "آری چنین است".

و هنگامی که او سکوت می کند قلب شما از گوش دادن به آوای قلب او باز نمی ایستد.

زیرا، در اقلیم دوستی همه اندیشه ها، همه آرزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می آیند و میان دو دوست تقسیم می شوند،

با شادی و نشاطی که در زبان نمی گنجد.

وقتی از دوست جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید،

زیرا آنچه را که شما در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند، چنانکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه می نگرد آنرا بهتر می بیند.

و خوشتر اینکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفتر و عظیم تر شود.

زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد، به حقیقت عشق نیست

بلکه، دامی است که آدمی می گسترد و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد.

 

و بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوست باشد.

اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است، بگذار در مد آب نیز آن را تجربه کند.

زیرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی،

بهره آن دوستی چه خواهد بود؟

پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن (نه برای کشتن).

زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را برآورد نه تهی بودنت را پر کند.

و بگذار که در پیوند شیرین دوستی خنده و شادی باشد و شریک شدن در لذت های یکدیگر.

زیرا در شبنم نکته های ظریف و کوچک دل آدمی صبح خود را می یابد و تازه و با طراوت می شود.

 

 

 

Your friend is your needs answered.

He is your field which you sow with love and reap with thanksgiving.

And he is your board and your hunger, and you seek him for peace.

 

When your friend speaks his mind you fear not to the "nay" in your own mind, nor do you withhold the "ay".

And when he is silent your heart ceases not to listen to his heart;

For without words, in friendship, all thoughts, all desires, all expectations are born and shared, with joy that is unclimbed.

When you part from your friend, you grieve not;

For that which you love most in him may be clearer in his absence, as the mountain to the climber is clearer from the plain.

And let there be no purpose in friendship save the deepening of the spirit.

For love that seeks aught but the disclosure of its own mystery is not love but a net cast forth: and only the unprofitable is caught.

 

And let your best be for your friend.

If he must know the ebb of your tide, let him know its flood also.

For what is your friend that you should seek him with hours to kill?

Seek him always with hours to live.

For it is his to fill your need, but not your emptiness.

And in the sweetness of friendship let there be laughter, and sharing of pleasures.

For in the dew of little things the heart finds its morning and is refreshed.

By: Kahlil Gibran

 

نوشته شده توسط صمیمه در سه شنبه 30 خرداد1385 | موضوع:
 به سوی اندیشه

من همواره می اندیشم،

چون باورم بر این است

که تا می اندیشم، هستم و وجود دارم.

 

حال به من گفته اند؛

 اندیشیدن را تمام کن، تا به آرامش رسی.

 

آیا من می توانم خواهان این آرامش باشم!

 آرامشی که در عدم اندیشه و نیستی من معنا می یابد.

 

 نه

 من از آرامش گریزانم

 چرا که خواهان بودن ام

 

پس

به سوی اندیشه و اندیشیدن

می روم.

 

                                                                        صمیمه.ک

نوشته شده توسط صمیمه در جمعه 19 خرداد1385 | موضوع:
 عشق

 

When love becomes to you, follow him,

Though his ways are hard and steep.

And when his wings enfold you yield to him,

Though the sword hidden among his pinions may wound you.

 And when he speaks to you believe to him,

Though his voice may shatter your dreams as the north wind lays waste the garden.

 

For even as love crowns you so shall he crucify you.

Even as he is for your growth so is he for your pruning.

Even as he ascends to your height and caresses your tenders branches that quiver in the sun,

So shall he descend to your roots and shake them in their clinging go the earth.

 

Like sheaves of corn be gathers you unto himself.

He threshes you to make naked.

He sifts you to free you from your husks.

He grinds you to whiteness.

He kneads you until you are plaint;

And then he assigns you to his sacred fire, that you may become sacred bread for God's sacred feast.

 

All these things shall love do unto you that you may know the secrets of your heart, and in that knowledge become a fragment of life's heart.

 

But if in your fear you would seek only love's peace and love's pleasure,

Then it is better for you that you cover your nakedness and pass out of love's threshing-floor,

Into the season less world where you shall laugh, but not all of your laughter, and weep, but not all of your tears.

 

Love gives naught but itself and takes naught but from itself.

Love possesses not nor would it be possessed;

For love is sufficient unto love.

 

When you love you should not say, "God is my heart", but rather, "I am in the heart of God."

And think not you can direct the course of love, for love, if it finds you worthy, directs your course.

Love has no desire but to fulfill itself.    

But if you love and must needs have desires, let these be your desires:

To melt and be like a running brook that sings its melody to the night.

To know the pain of too much tenderness.

To be wounded by your own understanding of love;

And to be bleed willingly and joyfully.

To wake at dawn with a winged heart and give thanks for another day of loving;

To rest at the noon hour and meditate love's ecstasy;

To return home at eventide with gratitude;

And then to sleep with a prayer for the beloved in your heart and a song of praise upon your lips.

 

By: Kahlil Gibran

 

 

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،

هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.

و هر زمان بالهای عشق شما را در برگرفت خود را به او سپارید،

هر چند که تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.

و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،

هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب درهم کوبد و باغ شما را خزان کند.

 

زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.

و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند.

و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را رکه در آفتاب می رقصند، نوازش می کند،

همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان میدهد.

 

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.

آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خورشید بیرون می آورد.

و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند،

و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.

سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید،

و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

 

عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید

و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید.

 

اما اگر از ترس بلا و آزمون، تنها طالب آرامش و لذت های عشق باشید،

خوش تر آنکه عریانی خود بپوشانید

و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید،

به دنیایی که از گردش فصل ها در آن نشانی نیست؛

جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آوردید

و می گریید اما تمامی اشک های خود را فرو نمی ریزید.

 

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

عشق نه مالک است و نه مملوک،

زیرا عشق برای عشق کافی است.

وقتی که عاشق می شوید مگویید "خداوند در قلب من است"، بلکه بگویید "من در قلب خداوند جای دارم".

و گمان مکنید که زمام عشق دردست شماست، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته بیند حرکت شما را هدایت می کند.

عشق را هیچ آرزویی نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.

 

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید،

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز میخواند

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق  باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد

آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید

و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید،

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه بازآیید،

و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.  

جبران خلیل جبران

 

نوشته شده توسط صمیمه در جمعه 19 خرداد1385 | موضوع:
 هنر خود بودن

I may not be the fastest

I may not be the tallest

Or the strongest

 

I am not be the best

Or the brightest

 

But one thing I can do better

Than anyone else…

 

That is

 

To be me                         Leonard Nimoy

 

شاید چالاک ترین افراد نباشم،

شاید بلندبالاترین و یا نیرومندترین نباشم،

شاید بهترین و یا زیرک ترین نباشم.

اما قادرم؛

کاری را بهتر از دیگران انجام دهم،

این کار

هنر خود بودن است.                    لئونارد نیموی

نوشته شده توسط صمیمه در جمعه 19 خرداد1385 | موضوع:
 

برگرفته ای از کتاب تائوته چینگ،  نوشته لائوتزو:

 

آن والاترین خوب مانند آب است.

زیرا همه چیز را بدون زحمتی می رویاند،

 و به سطوح پست که مردم از آن اکره دارند، قانع است.

 

 در زندگی، زمینی زندگی کن،

هنگام تفکر، به مسایل ساده بنگر،

 هنگام مشاجره، منصف و باگذشت باش.

درحکومت، زور نزن.

 در کار، شغلی را که دوست داری، انتخاب کن.

در زندگی خانوادگی، حضور کاملی داشته باش.

 

هنگامی که قانع شوی به راحتی خودت باشی

و مقایسه و رقابت نکنی،

همه به تو احترام خواهند گذاشت.

 

کاسه ات را زیاده پرکنی، سرریز خواهد شد.

چاقویت را مدام تیز کنی، کند خواهد شد.

دنبال پول و امنیت باشی، قلبت هیچگاه آرام نخواهد شد.

 به رضایت مردم اهمیت دهی، اسیر آنها خواهی شد.

 

 کارت را انجام بده و بعد کنار بکش،

 این است تنها راه به سوی آرامش.

 

 به دنیا آوردن و پروراندن،

داشتن بدون مالکیت،

عمل بدون انتظار ،

رهبری بدون زور،

این نهایت شرافت است.

 اگر به مردم اعتماد نکنی،

آنها را غیرقابل اعتماد می کنی.

 

اندیشیدن را تمام کن تا مشکلاتت تمام شوند.

 چه تفاوتی است بین بله و نه؟

 چه تفاوتی است بین موفقیت و شکست؟

 آیا باید به آنچه دیگران ارزش می دهند، ارزش داد؟

 و از آنچه که دیگران دوری می کنند، دوری کرد؟

 چقدر مسخره!

 

 اگر می خواهی کامل شوی،

 بگذار ناکامل باشی.

 اگر می خواهی راست شوی،

بگذار کج باشی.

 

اگر می خواهی پر شوی،

 بگذار خالی باشی.

 اگر می خواهی دوباره متولد شوی،

 بگذار که بمیری.

 اگر می خواهی دارای همه چیز شوی،

همه چیز را رها کن!

 

 آشنا را بشناس،

 ولی با نا آشنا باش.

دنیا را همانطور که هست قبول کن،

 اگر دنیا را قبول کنی

به ذات اصلیت باز خواهی گشت.

 

چون خودش را باور دارد،

سعی در متقاعد کردن دیگران ندارد.

چون به خودش قانع است،

سعی نمی کند که تایید دیگران را بگیرد.

چون خودش را قبول دارد،

تمام دنیا او را قبول دارند.

 

نرم بر سخت غلبه می کند،

آرام بر تند چیره می شود.

بگذار کارهایت یک راز بمانند،

فقط نتایج را به مردم نشان بده.

 

هنگامی که خواستی نیست،

تمام چیزها در آرامش است.

 

 هیچ چیز در دنیا به نرمی و انعطاف پذیری آب نیست،

ولی برای حل مواد سخت و انعطاف ناپذیر

چیزی نمی تواند بر آن پیشی گیرد.

 

انسان ها نرم و لطیف به دنیا می آیند

وقتی مردند، شکننده و خشک می شوند،

بنابراین هر کس که سفت و انعطاف ناپذیر باشد،

مرید مرگ است.

هر کس که نرم و شکل پذیر باشد،

مرید زندگی است.

 

 

نوشته شده توسط صمیمه در جمعه 19 خرداد1385 | موضوع:
 
پرنده پنج خصلت داشت؛

         نخستین اوج در پرواز،

         سپس پرواز بی همراه،

                                            سه دیگر

         به منقارش هدف گیرد

                                 فراز کهکشان ها را

         چهارم رنگ بی رنگی

                                           و در پایان

                                                       نوایش همچنان "نجوا".

 

نوشته شده توسط صمیمه در پنجشنبه 18 خرداد1385 | موضوع:
 به نام دوست...

در این زمانی که ظرف عرف، سنت و مذهب با هم در آمیخته، برداشتن ظرفـی یکپارچـه برای توشه راه در ادامـه مسیر  بـه سـوی ...  دشوارتر می نماید. کدامین اتکاست که ما را در این فرض قوی می سازد؟ کدامین نیرو است که ما را به پویش وا می دارد و ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط صمیمه در چهارشنبه 17 خرداد1385 | موضوع: